![]() |
![]() |
|
| مرا که پشت به قبله ایستاده ام کافرم مپندارید |
|
همه چیز را یاد گرفته ام ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 21:40 توسط یاور |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 مرداد1388ساعت 2:1 توسط یاور |
|
|
چه باشکوهی و جاده های آیینه می دود نامت را به خانه ام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 22:14 توسط یاور |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 22:10 توسط یاور |
|
|
از عذاب جاده خسته نرسیده و رسیده نتونستن،نتونستن جلوی منو بگیرن
از من خستة خسته شوق رفتنو بگیرن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 22:13 توسط یاور |
|
|
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت ای دختر بهار حسد میبرم به تو عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای با هر چه طالبی بخدا میخرم ز تو با ناز میگشود دو چشمان بسته را می شست کاکلی به لب آب نقره فام آن بالهای نازک زیبای خسته را خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش برچهر روز روشنی دلکشی دوید موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او خندید باغبان که سرانجام شد بهار رازی سرود و موجی بنرمی از او رمید دیگر شکوفه کردی درختی که کاشتم دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار ای بس بهارها که بهاری نداشتم خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان گوئی میان مجمری از خوان نشسته بود میرفت روز خیره در اندیشه ئی غریب دختر کنار پنجره محزون نشسته بود ( فروغ فرخزاد )
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 22:17 توسط یاور |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 16:18 توسط یاور |
|
|
روی سنگ قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت زیر باران غزلی خواند،دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم آنقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت روز میلاد همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت او کسی بود که از غرق شدن می ترسید عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 10:14 توسط یاور |
|
|
در بهار مرا صدا کن دشت باغ من نیست و نمیدانم من در کدامین روز یا در کدامین شب سپید به دیدارم خواهد آمد . در بهار مرا صدا کن هنگامی که گل های کاشته در گلدان سبز خواهند شد و زندگی زیبا می گردد . در بهار مرا صدا کن زیرا که مردگان در این فصل سالهاست که حق حیات یافته اند-- در بهار که باغ پیر و پژمرده وجود میا بد و گل های جوان عاشق میشوند وه چه زیباست که باغچه زنده بماند . در بهار مرا صدا کن هنگامی که صدای قلبت را میشنوم و تیغه درخت که دستان عاشقت را زخم میزند و نفسها مان به یگرنگی گل و درخت با هم می آمیزند . در بهار مرا صدا کن صدایت در این فصل غریبه نیست و اگر می خندید زیبا بود و مرا به ژرفنای چشمه مهتاب در بهار میبرد. هنگامی که کوچه ها از عطر گلها مست میشوند و جفت های عاشق از میان بهار کوچه های مست دست در دست لحظات گذران را دفن میکنند و بعد هر کدام به نقطه ای با نگاهایی خموش راه می پیمایند . در بهار مرا صدا کن آنگاه که صدایت می شکافد کوچه های خاطره را و باغ کوچک تنهایی را صدایت در این فصل برایم غریبه نیست . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 تیر1388ساعت 22:18 توسط یاور |
|
|
عشق يك جوشش كور است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 تیر1388ساعت 14:32 توسط یاور |
|
|
چطوری یه آدم می تونه سال ها دروغ بگه و چیزی رو بگه که دقیقا برعکسش تو دلشه.. متاسفم برای خودم.. برای اعتمادم و برای احساسم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 18:18 توسط یاور |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 تیر1388ساعت 17:52 توسط یاور |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 خرداد1388ساعت 20:3 توسط یاور |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 17:51 توسط یاور |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 خرداد1388ساعت 21:45 توسط یاور |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 خرداد1388ساعت 17:51 توسط یاور |
|
|
همیشه غمگین ترین لحظات را عزیز ترین کسانمان به ما هدیه میدهند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 22:19 توسط یاور |
|
|
اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردمي است كه آنانی که حتی به اندازه نشان دادن عکسشان به تو اعتماد ندارند .. اما دم از دوست داشتن و عاشق بودن می زنند چه قدر راحت می توان فقط ادعا کرد بدون اینکه چیزی راثابت کرد .. چه راحت .... چه راحت ........ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 22:19 توسط یاور |
|
|
زندگی شاید امید باشد شاید ناامیدی زندگی شاید قشنگ باشد شاید زشت زندگی شاید اشک باشد شاید لبخند شاید شکست باشد شاید پیروزی شاید نگاه عاشقانه کودکی به چشمان پر مهر مادر شاید گرمی آغوش پدر شاید اشک مادر برای شادی دل کودک شاید فقیری کنج دیوار شاید مغنی در دل باغ شاید تپش قلب لیلی برای مجنون تو دوئل زندگی شاید بسوزی شاید بسازی هر چه باشد زندگی است و زندگی زیباست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 20:57 توسط یاور |
|
|
خوشحالم که بردم چون کسي رو از دست دادم که دوستم نداشت ،
خوشحالم که باختي چون کسي رو از دست دادي که دوستت داشت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 22:20 توسط یاور |
|
|
عشق ایستادن زیر باران و با هم خیس شدن نیست... عشق آن است که یکی برای دیگری چتر شود واو هرگز نفهمد چرا خیس نشده....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 23:47 توسط یاور |
|
|
از تهي سرشار |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 22:22 توسط یاور |
|
|
حسرت همیشگی حرفهای ما هنوز ناتمام... تا نگاه میکنی وقت رفتن است. باز هم همان حکایت همیشگی؛ پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود، آی... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر می شود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 22:21 توسط یاور |
|
|
دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 23:39 توسط یاور |
|
|
کسی به فکر گل ها نیست کسی به فکر ماهی ها نیست کسی نمی خواهد باور کند که باغچه دارد می میرد که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است که ذهن باغچه دارد آرام آرام، از خاطرات سبز تهی می شود و حس باغچه انگار، چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده است. حیاط خانه ما تنهاست حیاط خانه ما، در انتظار بارش یک ابر ناشناس، خمیازه می کشد. و حوض خانه ما خالیست ستاره های کوچک بی تجربه از ارتفاع درختان به خاک می افتند و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ماهی ها، شب ها صدای سرفه می آید. حیاط خانه ما تنهاست "فروغ فرخزاد" |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 خرداد1388ساعت 22:9 توسط یاور |
|
|
شب در آغوشم گرفت چنان مادر بی تابی که طفل اش را پناه میدهد بوی آتش میداد بوی میلاد پنجره های دلم باز شد ند همه ی مرغان سرما زده با اتاق تاریک تنم پیوستند ماه با یک لبخند، دستان یخ بسته ی شب را بوسید شب سرد، دستی به مهتاب کشید همه ی ستارگان خندیدند شب برای همه لالایی آرامش خواند مهر دریا به دل ساحل نشست جغدها خیرترین پدیده ی هستی شدند دیوها جنونشان بازیچه شد من به تو گفتم آه.. بوی شب می آید و نگاهم به نگاهت گره خورد وما با ستارگان به خواب رفتیم.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 خرداد1388ساعت 21:42 توسط یاور |
|
|
اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردمي است كه همچنان كه تو را مي بوسند در ذهن خود طناب دار تو را مي بافند |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 خرداد1388ساعت 14:42 توسط یاور |
|
|
سقف اتاق را که نگاه می کنم دلهره تمام وجودم را فرا می گیرد سوز سرد پاييزي را که تا مغز استخوانم نفوذ کرده ٬ حس می کنم و سرما را با تمام وجودم ؛ از سرما به خود مي لرزم نمي دانم اين لرزش از سرماي درونم است يا از سوز پاييزي ؛ پاییز همیشه برایم پر از خاطرات تلخ و گنگ بوده ... هیچوقت سوز پاییز و صدای زوزه باد پاییزی را دوست نداشتم... بر خود مي پيچم وخود را زير لحاف صورتي رنگ خود فرو مي برم .. هنوز سرما را حس مي کنم .. و با سرما ٬ ترسي ناشناخته وجودم را فرا مي گيرد ، از تاريکي اتاق وحشت کرده ام وچشمانم را محکم بر روي هم مي فشارم تا تاريکي وحشت آور را نظاره گر نباشم ؛ چشمان بسته ام سياهي و تاريکي را بيشتر از چشمان بازم حس مي کند و از ترسي دوباره چشمانم را مي گشايم ، تاريکي مطلق نيست از تير چراغ کوچه نوري به درون اتاق مي تابد اما اينجا هنوز تاريکيست که حکمفرمایی می کند، سايه درختان که با وزش باد برگهايشان به اين سو و آن سو مي روند خود ترسناک هست ؛ چون دوران کودکي از تاريکي مي ترسم ، از همه چيز و همه کس مي ترسم ؛ اين بار از ترس با چشمان بسته به خواب مي روم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 19:38 توسط یاور |
|
|
کاش کودکی 6 ساله بودم ... آنگاه که نگاه هایم همه پر از محبت بود... آنگاه که چشم ها را می دیدم و به آنها لبخند می زدم ... و لبخنهایم بی دلیل زیبا بود و آنگاه که لبخند هایم لبخند بود و بس ! کاش کودکی 6 ساله بودم ... و دنیای بی ریای عروسکی ام را هنوز هم داشتم ... و کاش باز هم در عروسی عروسک هایم با زیباترین و دلنوازترین موسیقی که ذهنم می نواخت می رقصیدم و با زنبیلی در دستم و یک سکه در آن٬ چادر به سر , حیات کوچک خانه را صدها دور می زدم و دریغ از یک لحظه خسته شدن ! زندگی می کردم و خوشبختی را لمس می کردم کاش کودکی 6 ساله بودم ... تا در آغوش کسانی که دوستشان داشتم با آرامش می خزیدم و با صدای تپش های قلب آنها , آرام به خواب می رفتم , و دیگر ترسی نداشتم از نگاه های پر از سوال ! اکنون من ۳۰ ساله ام ! پر از خواسته های کودکی 6 ساله... اما لبخند نمی زنم ! و آغوش ها را مامن نمی بینم دلخوشم به یک یادگاری ! چشمان مادرم که باز مرا 6 ساله می بیند !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 23:42 توسط یاور |
|
|
انگار پای ثانیه ها لنگ می شود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 21:53 توسط یاور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مهم نيست دريا باشي يا گودال آب ... هرچه هستـــــــــــــي زلال باش و صاف
|
| پیوندهای روزانه |
|
هلما اشک بی نقاب آسمون عاشقانه ها مهتاب بی رنگ سکوت ممنوع صندوق شیشه ای تکه ای از سرنوشت بیست و چهار ساعت آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
وبلاگ پزشكي هسته اي خاطرات يك ديوانه در غربت |
|
|
|